در میان آن همه ادم و شلوغی که در میان حراجی ها حیران بودند .به این فکر می کردم چرا من همه جا تنها هستم و خانواده ام کجا است؟
چرا هیج وقت چه در کودکی و چه حالا با تمام خانواده ام خرید نرفته ایم.
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
در میان آن همه ادم و شلوغی که در میان حراجی ها حیران بودند .به این فکر می کردم چرا من همه جا تنها هستم و خانواده ام کجا است؟
چرا هیج وقت چه در کودکی و چه حالا با تمام خانواده ام خرید نرفته ایم.
این یادداشت را باید مرور کرد در این روزها که ناجوانمردانه به خودمان اجازه می دهیم دیگران راقضاوت کنیم . به احترام اخرین عکسش که پر از معصومیت و پاکی است.
برای آنها که که دوستم ندارند
زمانی از خودم سوال میکردم اگر من وارد سینما نمیشدم امروز چه میکردم. زمانی که 14 ساله بودم و در حیاط مدرسه با دوستانم بازی میکردیم و ساز میزدیم... همزمان تعطیل شدن با مدارس دیگر در یک ساعت دلهایمان را میلرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسیدن به خانه گریزی به کافیشاپی و خوردن سیبزمینی و نوشابه هیجانانگیز بود...
هستههای آلبالو را از بالای پلهای عابر به پایین پرت کردن، دوم خرداد، پخش کردن پلاکارتهای تبلیغاتی برای کسانی که از صمیم قلب دوست داشتیم...
وقتی با سازهای کوچک و بزرگ چون دیوانگان از قفس پریده به خیابان میزدیم و خیابان انقلاب پر میشد از صدای سازهای ما، سازهایی که حتی از درون جعبه بیرون نمیآمدند تنها شمایل جعبه سازها کافی بود تا فضای خیابان پر از موسیقی و شور شود...
آن زمان که قرار بود در یکی از بهترین کنسرواتورهای جهان سولیست شوم و بعد از بازگشت به وطنم یک مدرسه شبانهروزی موسیقی در شمال برپا کنم...
آن زمان که مرتب کنسرت میدادیم و پدر مادرهایمان به ما افتخار میکردند. در جشنوارههای موسیقی مقام میآوردیم. همشاگردیهایم همه و همه از خانوادهای چون خانواده خودم فرهنگی و تحصیل کرده بودند. شبهای تولدهایمان بعد از رقص و پایکوبی مادر پدرها با هم مینشستند و از قدیم حرف میزدند. از زمانی که دانشجو بودند. از دانشکده هنر ملی، از ادبیات، از شعر...
چه میشد اگر آن روز گرم تابستان عکسهای من به دست داریوش مهرجویی نمیرسید. من از بزرگترین هدیه عمرم محروم میشدم. آری زندگی چون سوزنبان، ایستگاههای مسیر قطار مرا عوض کرد...
من در باغهای گلابی و سیب غرق شدم و چون دختری سحر شده، توسط سینما جادو شدم. من سوار بر درختان میوه و بالزنان بر رودهای دماوند تاختم و دیگر به زندگی گذشتهام بازنگشتم. در خزان محله مبارک آباد دماوند. در ساختن بادبادکها و دزدیدن سیبهای قرمز باغ همسایه، در گردو شکستنها، در همصحبتی با محمود کلاری، علی کنی... زمانی که نمیدانستم رسالتی انجام میدهم که بزرگتر از آن چیزی است که فکرش را میکردم و این به تمام صدماتی که به من خورد میارزید ...
هنگامی که نمیفهمیدم دوستانی که دو ماه کامل سر فیلمبرداری با آنها زیسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا باید برای همیشه در غبار زمان محو شوند... زیر سرمها و در بیمارستانها تنها گریه میکردم و نام دوستانم را در گروه زیر لب زمزمه میکردم و زمانی که دوباره به زندگی قدیم خود بازگشتم دیگر بازیهای هنرستان برایم جذاب نبود.دوستانم همه کودک شده بودند و من در میان 25 همشاگردیم تنها ...
ذهنم در حرفهایی بود که شنیده بودم. چیزهایی که دیده بودم. صحبت راجع به فلسفه زندگی، عشق، درد، شعر، دیگر کسی مرا نمیفهمید ...
و سه سال بعد که بلیت سفرم در دستم بود و خانهام در وین اجاره شده بود مادرم را کنار کشیدم و گفتم: من نمیخواهم بروم... این راه، راه من نیست!
مادرم هاج و واج مرا نگاه کرد و هیچ نگفت. انگار بارها این صحنه را در خوابهای خود دیده بود که آنقدر پافشاری میکرد من نروم سر فیلم درخت گلابی.
ادامه دادم: من نمیخواهم مخاطبینم قشر مرفه روشنفکری باشد که معمولاً به ریستالهای پیانو میروند... من عاشق موسیقی راک هستم... وقتی خوانندگان متال مورد علاقهام دردهایشان را فریاد میکشیدند من چنان خالی میشدم که هیچ ربطی به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من میخوام برای مردم عام کار کنم... مادرم اشک در چشمانش درخشید و هیچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سینما افتادم. رسالت بزرگ سینما...
لذت هدیه کردن لحظهای از خودت به تماشاچی. هدیهای که هرگز پس نخواهی گرفت. نمیدانی این هدیه، این رود به کجاها خواهد رفت. نمیدانی چه کسانی را سیراب و چه کسانی را غرق میکند... حتی شاید سالهای سال بعد، زمانی که دیگر خودم از این آب خارج شدم جوی باریکی هنوز در سر پایینی تپهای به سوی گلی میرود و آن گل را سیراب میکند. رسالت هنر همین است...
مگر فروغ زمانی که شعر میگفت میدانست 50 سال بعد از او هنوز زنها با شعرهایش زنده میشوند و قدرتمند. مگر شاملو میدانست، زمانی که خود را در اتاقش حبس کرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتی ضبط میکرد و امروز جوانان در کوههای شمال تهران به اشعارش گوش میدهند و جان میگیرند... مگر اساتید موسیقی ما میدانستند که با نوای صوت چنان حرکتی ایجاد میکنند. و من، من کوچک، من نوپا،که کوچکتر از آنم که اسمم کنار این عزیزان بیاید، با خودم عهد کردم که بازیگر نباشم... سلحشور باشم که به میدان جنگ میرود. مهم پیروز شدن نیست، مهم جنگیدن است. برای مردمی که حتی شاید دوستم نداشته باشند...
هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتی به کسانی که دوستت ندارند هم باید به همان اندازه درخشان بتابی... حتی به کسانی که با تبر قرار است قطعت کنند هم همانقدر سایه دهی، ذات هنر این است ...
و من بازی کردم و کردم. از خیلی مسائل گذشتم برای اهداف بزرگتر. رسالت سینما برایم آنقدر ارزشمند است که هرگز برای پول کار نکردم. هرگز. بزرگترین چیزی که به آن فکر کردم این بود که این فیلم چه تاثیری خواهد داشت... نه برای امروز که برای فرداهایی دورتر... و نتیجه هم حاصل شد. هنوز که هنوز مردم از بوتیک یاد میکنند. از اشک سرما. و با وجود اشتباههایی هم که داشتهام امیدوارم تعداد این فیلمها برای من بیشتر و بیشتر شود...
سنتوری تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علی سنتوری درد جوانان کشور است... درد ستاره فیلم دیوار... درد سپیده در میم مثل مادر... نمیدانم دنیای امروز به سیاستمداران همانقدر نیازمند است که به هنرمند. اگر حافظ یا سعدی قانونگذار کشور بودند، اگر نیماها، سهرابها، حسین علیزادهها، داریوش مهرجوییها، کمال الملکها، اگر بهرام بیضاییها مردم را هدایت میکردند،زندگی چگونه میشد؟
دنیای امروز ما بیش از هر چیز به هنر نیاز دارد. هنری که روح تمامی انسانها را جلا میدهد و شاد میکند. هنری که ما ملت ایران بیش از هر ملتی به آن نیازمندیم چون با هنر زاده شدیم و با هنر خواهیم مرد... شعر در خون ما است... همانطور که عشق... همانطور که موسیقی...
من هم به اندازه مورچه کوچکی گوشهای از این ریسمان هستم. ریسمانی که میتواند آنقدر قوی باشد که میلیونها انسانها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتی بیرون کشد. و امید دهد به روزهای سبزتر. روزهایی که پر از شعر است و رنگین کمان. پر از مهر و عشق. عشق بیانتظار... چرا که هنرمندان کسانی هستند که بیانتظار عشق میورزند. من در مقابل تمام زجرهایی که در هر فیلمی کشیدم هیچ انتظاری از مخاطبینم ندارم هیچ... حتی شاید با گوجه فرنگی و تخممرغ از من استقبال کنند ولی من تمام خودم را گذاشتم... هدیهای که هرگز پس گرفته نمیشود. عاشقانه به خاکم، به مردمم، عشق میورزم و هرچه کردم برای آنها بوده و خواهد بود...
بیانتظار
بیانتظار
بیانتظار
من دست کسانی که مرا دوست ندارند را هم محکمتر میبوسم و سعی میکنم برای آنها بهتر و بهتر بازی کنم. بیشتر و بیشتر تلاش کنم...
با عشق
گلی
هنوز خاطرم است که صبح روزی را که آمده بودیم انجمن صنفی روزنامه نگاران و با در بسته روبرو شدیم . دری که هنوز هم باز نشده است . دارند به جای انجمن ما که هنوز هیچ مرجع رسمی حکم انحلال آنرا صادر نکرده است . انجمن می زنند . انجمنی با عضویت کوتوله های روزنامه نگاری. کوتوله هایی که به نام باشگاه توانا و باشگاه خبرنگاران و ... وارد حوزه مطبوعات شدند . خبرنگارانی که بیشتر از آن سابقه خبرنگاری داشته باشند سابقه بسیج و عضویت سپاه دارند و یک سرشان به یک جایی بند است .
حالا هم می خواهند خانه سینما را منحل کنند . و نکته جالب آن که سرویس سیاسی خبرگزاری ها پیگیر این موضوع است و بیشتر اخبار از این سرویس منتشر می شود .
فکر کنید انجمن اسلامی دانشجویان مستقل بیانیه داده که این خانه پاتوقی برای سران فتنه خاموش است .
این بیانیه که مستقل بودن این دانشجویان را خیلی مشخص می کند پر از نکات بامزه است که اگر از آن نکات چشم پوشی کنیم به این پرسش می رسیم که ماندن و نماندن خانه سینما که مال هنرمندان است چه ربطی به این گروه سیاسی دارد .
یا خبرنگاران پارلمانی که حتی نمی دانند خانه سینما چیست بروند سراغ نماینده ها و تایید و تکذیب بگیرند .
این تهاجم در روز روشن نیست . انگار در خانه تان را باز کرده باشید ناگهان یک مشت ادم بی ربط به داخل یورش بیاورند .
دیروز یک بیانیه آوردند سر همه میزها که هر که می خواهد امضایش کند. بیانیه در حمایت ۹ دی و انتخابات مجلس بود .
آن که این بیانیه را آورده بود سر همه میزها فردایش حکم امین خبرگزاری به نامش خورد روی تابلوی اعلانات .
بچه تک و توک امضا کردند. به قول خودشان از ترس بی کارشدن .این که آخر سال قرار داد هایشان را تمدید نکند .
تقریبا همه آنها که امضا نکردیم حدس می زدیم این امضا نکردن می تواند درد دسر ساز باشد . اما نمی دانم چرا نمی شد .
نمی دانم آنها که امضا کردند صداها و فریاد هایی که هنوز در شهر می پیچد را نمی شنوند .
وقتی روی اسفالت های این خیابان قدم می زند گرمای جان هایی که در کف این خیابان ها ماند را حس نمی کنند .
انگار تمام درد هایم زنده شده باشد .من دو سال است که بیمارم . دردی که درد مشترک است .
کاش با این بیانیه ها و حرف ها زخم ما را تازه نمی کردند. جمع کردن یک مشت امضا که نام هایی که کنارشان نوشته شده است هم به آن اعتقاد ندارند چه فایده ای دارد . یک لشکر منافق به چه کارشان می آید .
انحلال خانه سینما و تغییر نام خانه هنرمندان خلاف قانون است.» "احمد مسجد جامعی" هنگام بررسی تغییر نام خانه هنرمندان در جلسه شورای شهر تهران، با بیان این جمله از این موضوع انتقاد کرد.
در جلسه امروز (سهشنبه 13 دی 90) شورای شهر تهران با اعتراض به این تغییر نام افزود: خانه سینما یکی از مکانهای معنوی شهر تهران و مایه افتخار جامعه هنری است؛ همان طور که نمیتوان خانه سینما را منحل کرد نمیتوان نام خانه هنرمندان را نیز تغییر داد.
به گفته وی در مورد خانه هنرمندان و خانه سینما هیچ کسی جز خود هنرمندان نمیتوانند تصمیم گیری کنند و هر گونه اقدام در این مورد خودسرانه و غیر قانونی است.
مسجد جامعی متذکر شد: نباید این گونه برای نهادهای صنفی تصمیم گیری کرد؛ خانه هنرمندان، خانه هنرمندان است و خانه سینما نیز متعلق به تمامی سینماگران.
تنها نماینده ای که می توان گفت درد تهران دارد و دلش برای شهری که در آن زندگی می کنیم می سوزد به حق روی صندلی های سبز شورای شهر تهران نشسته است. وقتی در این جو سیاست زده شورا او با زیرکی از تغییر نام خانه هنرمندان استفاده کرد و به انحلال خانه سینما اعتراض کرد .حس کردم یک بار نماینده ای از جنس من در یک مجلسی که همه باید نماینده شهروندانشان باشند است . درتمام این سال ها نمایندها ،نماینده گروه های سیاسی شان بودند تا نماینده شهروندان .
زندگی خارج از تهران خیلی خوش می گذرد . این شهر لعنتی پر از نفرین وسنگینی است . قدم از مرزهایش که بیرون می گذاری روحت آزاد می شود . پوستت انگار که نفس می کشد .
این جا که نیستم حس می کنم ادم بهتری هستم .
آرام بوی تعفنشان بلند می شود . کابوس این روزها را یادم نمی رود. می دانم نمی شود در یک دنیای تمیز زندگی کرد اما من از این همه کثیفی و چرک هم بیزارم .
دلم می خواهد مدتی هیچ تصویری آشنایی نبینم . از تمام ادم های اشنا . از تمام مکان های اشنا بیزارم . از تمام کسانی که بوی کثافت می دهند اما تمیزی را فریاد می کنند . از تمام موجودات بی خاصیتی و بی استعدادی که تنها از کوچک کردن مردم لذت می برند . ادم کوتوله هایی که جرات پا گذاشتن به میدان را هم ندارند . از این همه کثافت در وجود ادم ها در تعجبم
این روزها حتی فرصتی برای ناله کردن هم ندارم . احساس می کنم در میدان مبارزه هستم باید با تمام توان بجنگم . از بسیاری از اطرافیانم که پیش از این بسیار دوستشان داشتم بیزار شده ام .
احمقانه است اما هر کسی نسبتی با شهرداری و رسانه هایش داشته باشد در من حس بیزاری را برمی انگیزد .
من از این موجود دورو و قدرت طلب بیزارم و از قلم فروشانی که تنها برای پول خدمات رسانه ای به این موجود دیکتاتور می رسانند متنفرم .
خوشحالم درجایی کار می کنم که دوستش دارم حتی اگر مرده اش به من رسیده باشد .حتی اگر در میدان مبارزه پشت مرا خالی کند .
بعضی آدم ها حتی وقتی از دستشان عصبانی می شوی هم رغبت نمی کنی در خصوص شان حرف بزنی .مثل حالای من . بی خیال .